مامانم از صبح رفت خونه ی خاله م، منم از خدا خواسته دوست دخترمو آوردم! شب که مامانم اومد؛ حس کردم یکمی باهام سرسنگینه! بعدش دوست دخترم زنگ زد و گفت: ببین ترو خدا شاکی نشیا! من یه چیزی خونه تون جا گذاشتم! جا خوردم، گفتم :چــی؟؟! حتما مامانم همونو دیده تحویلم نمیگیره! ولی قطع کرده بود! رفتم با استرس همه جا رو گشتم... روی تخت، زیر تخت،تو حموم، کفِ آشپزخونه، رو کاناپه ی هال، یادم افتاد موقع نشون دادن عکسای کامپیوتر یه بارم... خلاصه اونجارم زیرو رو کردم چیزی نبود! زنگ زدم بهش میگم: جونِ مادرت یکمی فکر کن ببین کجا گذاشتی، اصلا چی جا گذاشتی؟ صداشو لوس کرده میگه: یعنی تو نمیدونی؟ میگم: نه والا! بگو زود باش... میگه : قلبــــــــــــــــمو...! یعنی میخواستم خرخره شو بجوام!! بعد که خیالم راحت شده رفتم به مامانم میگم: چرا واسم قیافه گرفتی؟ میگه: این سوال داره مرد خرسِ گنده!!! توام شدی مثلِ بابات! صبح تا شب نبودم یه زنگ نزدی حالمو بپرسی!!! من :| :| :| :|
نظرات شما عزیزان:
aylin 
ساعت13:51---29 دی 1391
ای خخخخخ پاسخ:خخخخخ10
ملیسااااااا 
ساعت19:18---28 دی 1391
بیچاره مامانت نمیدونسته که بهت خوش گذشته بوده
|